تو زندگی لحظه هایی هست که احساس میکنی دلت واسه یکی تنگ شده
اونقدر که دلت میخواد اونا رو از رویاهات بگیری و واقعا بغلشون کنی . . .
**************
دیروز عصر با کلی ذوق و شوق زنگ زدم به مهندس و راجع به کلی چیز باهاش حرف زدم و ازش مشورت خواستم که میخوام گوشی بگیرم اینو بگیرم یا اینکه اونو ؟ این اینجوریه و مشخصاتش اینه و اون یکی اونطوریه و . . . کلی با هیجان براش گفتم اما نمیدونم چرا اون تو ذوقم زد و خیلی سرد و بی احساس جوابمو داد . انگار نه انگار که من یه گلوله انرژی بودم . اصلا من یه یزی گفتم اون یه چیز دیگه جوابمو داد و خیلی بدجور حالمو گرفت . اولش به شوخی و خنده از سر گذروندم اما بغض بدی گلومو گرفت . یهو چشمام پر اشک شد اما مثل همیشه نذاشتم کسی یزی بفهمه فقط آروم شدم و گفتم خیلی خوب باشه کاری نداری خداحافظ ! و گوشی رو گذاشتم . نمیدونم چرا یهو بغضم گرفت .اصلا انتظار نداشتم که برادرم اونطور اونهمه احساس منو نادیده بگیره که هیچی بزنه تو ذوقم . کارایی که سرم ریخته شد بهم مجال اینو نداد که بهش فکر کنم اما موقع برگشتن به خونه یهو یادم افتاد و دوباره بغض کردم دلم طاقت نیاورد و واسش sms زدم که تو خیلی برادر بدی هستی . سروصدای همکارات انگار نذاشت که تو صدای شکستن قلب منو بشنوی . اصلا فهمیدی که چقدر با خواهر کوچولوت بد حرف زدی و حال خواهر شاد و سرحالتوبدجوری گرفتی ؟؟صبح تا رسیدم شرکت مهندس بهم زنگ زد و sms مو خوند و کلی خندید . گفتم بیخود عذرخواهی نکن که اصلا قابل پذیرش نیست ! بهم خندید و منم با خنده اون خندیدم و دوباره کلی براش پر حرفی کردم !!!!؟وقتی بهم زنگ زد تمام برف سردو یخ زده ای که رو قلبم نشسته بود رو با آفتاب گرمی بخش
خنده هاش آب کرد و دوباره سرحال و پر از انرژی شدم
**************
با خدای خود خوش باش او آرزوهای قلبی ات را برآورده خواهد کرد!!!!؟؟؟




_____________________________________________________________________________________




شد آنچه نباید بشود !!!!؟
گفتم اونچه که نباید میگفتم !
هر چند که بعدش به شیوه خودش گفتم دروغ گفتم !!!؟؟
اما شاخدارترین دورغی بود که گفتم چون قبلا بهش گفته بودم که هیچوقت نمیتونم در لحظه دروغ بگم اما اونشب بعد از اینکه گفت چی دوست داری ؟ بلافاصله بهش جواب دادم
فرار , فرار , فرار . . . اما فرار فایده نداره بهترین راهش اینه که اصلا به روی خودم نیارم
خوشحالم که خودش هم فهمید
. . .
این بار شانس آوردی دختر ! قرار نیست همیشه خوش شانس باشی . پس از این به بعد با تامل بیشتری حرف بزن




_____________________________________________________________________________________





دیروز برای اولین بار کسی رو دیدم اما باور کردنش واقعا سخته اگه بگم تصوری که ازش داشتم و تصویری که از اون تو ذهنم اومده بود (نه اینکه من ساخته باشم!) با تفاوت حدودا 10تا20 درصد به شدت شبیه خود واقعیش بود . اونقدر جا خورده بودم که حد نداشت . من با این آدم فقط دوبار تلفنی اونهم خیلی کوتاه صحبت کرده بودم اونوقت یه تصویر ذهنی اینقدر زنده و اینقدر واقعی تو ذهنم ساخته بشه ! باورش سخته اما حقیقت داره. البته من خیلی تو ذهنم تصویر می سازم از آدما , از اتفاقا حتی از خاطره ها و حتی از چیزایی که دیگران برام تعریف میکنن . تصویرهایی هم که تا حالا تو ذهنم اومده اکثرش واقعی و یا نزدیک به واقعیت بوده . حتی یادمه چند سال پیش یکی از دوستام راجع به یه موضوع و اتفاقی که براش پیش اومده بود برام صحبت کرد و منم طبق معمول همزمان با چیزی که اون تعریف میکرد فیلمشو تو ذهنم میدیدم بعد چند وقت که داشتم با همون دوست یادآوری خاطرات میکردیم و راجع به اون اتفاق صحبت کردیم من خیلی ناخواسته طوری راجع به اون روز خاص و اتفاقایی که افتاده بود حرف زدم که دوستم اول خیلی جدی موضوع رو تایید کرد و بعد یهو به خودش اومد و گفت اما تو که اونجا نبودی !!!!؟ اونقدر واقعی و جالب راجع به اونروز حرف زدی که احساس کردم تو هم اونجا بودی ! و واقعا همینطوره وقتی کسی چیزی برام میگه جوری تو ذهنم تصویرشو میکشم که انگار خودم هم اونجا بودم و اون روز و حالتو تجربه کردم . اما راجع به اتفاق دیروز هنوز تو شوکم . اما تجربه جالبی بود.
**************
دیروز خیلی با خودم کلنجار رفتم تا با احساس واقعیم صادق باشم . آیا چیزایی که یه روزی راجع بهش شعار میدادم بهش پایبند هستم ؟؟؟ چقدر سخته که آدم حرفش و عملش یکی باشه . خیلی سخته . تا به دیروز اینطور جدی به این موضوع فکر نکرده بودم اما واقعیت زندگی خیلی بی رحم تر از اونه که تو این روزگار آدم بتونه پای حرفا و آرمانها و آرزوهاش بایسته . خیال و آرزو و رویا یه چیزه زندگی واقعی یه چیز دیگه . دیروز برای اولین بار خیلی جدی به این موضوع فکر کردم . دیروز خود خود واقعیمو بازخواست کردم تا ببینم حرف حسابش چیه . همیشه خودمو با خیالا و رویاهای رنگارنگ و دور و درازم سرگرم میکردم و اجازه نمیدادم غم و نا امیدی و کینه یه لحظه حتی یه لحظه تو دلم بشینن اما این روزا سعی کردم واقع بین تر باشم دنیا رو از پشت دلم که یه آیینه هزار رنگه نبینم اونجوری که واقعا هست ببینم و چقدر سخته و چقدر وحشتناکه و چقدر بیرحمه . . . نه دلم نمیخواد اینجوری باشه . . . اما افسوس و صد افسوس که هیچ کاریش نمیشه کرد . حقیقت غیر قابل انکار زندگی رو . . . .
**************
سال اول دانشگاه با دختر نازنینی آشنا شدم به اسم مهدیس و اون صمیمی ترین و بهترین دوستم شد . تنها کسی که بدون هیچ رودرواسی باهاش حرف میزدم . من علیرغم ظاهر شلوغم خیلی کم پیش میاد که اونچه که تو دلم میگذره رو به زبون بیارم . کمتر کسی هست که باهاش اونقدر احساس راحتی کنم که ناگفته های دلمو پیشش به زبون بیارم اما مهدیس اون کسی بود که من خیلی باهاش راحت بودم . پیش اون من خود خود خودم بودم بی هیچ نقش بازی کردنی ! حدود سه سال پیش اون ازدواج کرد و رفت امریکا الان هم صاحب یه پسر خوردنیه که تا یکماه دیگه یکسالش میشه . این روزا خیلی عدم حضورشو احساس میکنم این روزا به همراهی و همصحبتیش خیلی نیاز دارم . . . جمعه بهش زنگ زدم . باور کردنی نیست اگه بگم شنیدن صدای گرم و مهربونش چقدر بهم قوت قلب داد چقدر آرومم کرد چقدر خوشحالم کرد جوریکه گونه هام از نم اشک شوق خیس شد . گفت که تعطیلات کریسمس شون از امروز شروع شده و تا دوشنبه تعطیلن . بهش گفتم که چقدر جاش خالیه و اونم گفت که دلش برای اینجا پر میکشه . . . بهم این مژده رو داد که احتمالا برای اردیبهشت قراره بیان ایران . اگه بدونین چه جیغی از خوشحالی کشیدم خدا میدونه که چقدر حرف زدیم فقط میدونم که یه کارت کاملا خالی شد !!!؟
**************
چیزی نمیفهمم غیر از اینکه گاهی هر لحظه ای که میگذرد میتواند مرگ یا شادی را به ارمغان بیاورد , شادی محض از اینکه دوباره از مرگ نجات یافته ایم – تا لحظه بعد که همه چیز از نو آغاز میشود . تصمیم دارم از هر لحظه زندگی به همین شکل استفاده کنم . "استفاده کردن " کلمه مناسبی نیست , تصمیم دارم از هر لحظه به لحظه بعد بروم که انگار از صخره ای به صخره دیگر می پرم تا از رودخانه عمیقی عبور کنم : خیس از قطرات آب رودخانه , تازه و خنک . بی آنکه هرگز غرق شوم . (کریستین بوبن)




_____________________________________________________________________________________





شب يلدا يا «شب چله» شب اول زمستان و درازترين شب سال است. و فردای آن با دميدن خورشيد، روزها بزرگ تر شده و تابش نور ايزدی افزونی می يابد. اين بود که ايرانيان باستان، آخر پاييز و اول زمستان را شب زايش مهر يا زايش خورشيد می خواندند و برای آن جشن بزرگی بر پا می کردند. اين جشن در ماه پارسي «دي» قرار دارد که نام آفريننده در زمان قبل از زرتشتيان بوده است که بعدها او به نام آفريننده نور معروف شد،همان که در زبان انگليسي "day"خوانده ميشود. يلدا و جشنهاي مربوطه که در اين شب برگزار مي شود،يک سنت باستاني است.
يلدا يک جشن آريايي است و پيروان ميتراييسم آن را از هزاران سال پيش در ايران برگزار مي کرده اند.يلدا روز تولد ميترا يا مهر است.اين جشن به اندازه زماني که مردم فصول را تعيين کردند کهن است. اولین اشاره ها به مراسم یلدا مربوط به دوران پیش از زرتشت است یعنی شب زاده شدن ایزد مهر. ایزدی که خورشید گردونه اوست. هنگام رواج آیین مهر در اروپا، مراسم شب یلدا با شکوه هرچه تمامتر برگزار می شد. هنگامی که مسیحیت از کشتار بی رحمانه پیروان مهر، در اروپا رواج یافت، اولیای دین پی بردند که برانداختن برخی سنتها و آیین ها مهر غیر ممکن است. از این رو شب میلاد ایزدمهر را به میلاد مسیح در 25 دسامبر بدل کردند. فاصله مختصری که میان این دو جشن وجود دارد، حاصل اشتباه در محاسبه تقویم است. در حقیقت میلاد مسیح همان شب یلدای پیروان مهر است که در ایران نیز گرامی داشت آن با رواج دین زرتشت از میان نرفته ، هنوز نیز مردم آن را بزرگ می دارند. رومیان نیز این شب را ناتالیس انویکتوس یعنی روز تولد مهر شکست ناپذیر می نامند و آن را گرامی می دارند نور،روز و روشنايي خورشيد،نشانه هايي از آفريدگار بود در حالي که شب ،تاريکي و سرما نشانه هايي از اهريمن. مشاهده تغييرات مداوم شب و روز مردم را به اين باور رسانده بود که شب و روز يا روشنايي و تاريکي در يک جنگ هميشگي به سر مي برند.روزهاي بلندتر روزهاي پيروزي روشنايي بود درحالي که روزهاي کوتاه تر نشانه اي از غلبه تاريکي. براي در امان بودن از خطر اهريمن،در اين شب همه دور هم جمع مي شدند و با برافروختن آتش از خورشيد طلب برکت مي کردندآيين شب يلدا يا شب چله، خوردن آجيل مخصوص ، هندوانه، انار و شيرينی و ميوه های گوناگون است که همه جنبه نمادی دارند و نشانه برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند. در اين شب هم مثل جشن تيرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و يا پری آن، آينده گويی می کنند شب یلدا در آیین مردم نقاط مختلف کشور به شیوه های متنوعی جشن گرفته می شود.مردم خطه آذربایجان در این شب برای دختری که نامزد خانواده است با تازه عروس ها، هدایایی می فرستادند که اطرافش با هندوانه یی و شال قرمز بزرگی که گرداگرد آن انداخته بودند تزئین شده بود چرا که معتقدند شال قرمز باعث خوشبختی شادی و بخت زیبای عروس می شود. مردم اقوام شمالی کشور نیز تمام وسائل شب یلدا را با تزئین به همراه ماهی بزرگ تزئین شده ای برای عروس پیش کش می برند. در شیراز نیز میزبان سفره ای می اندازد که بی شباهت به سفره هفت سین نیست . سفره ای متشکل از آینه و قاب عکس حضرت علی (ع) ، یکی دو شاخه گل لاله چند شمع زیبا و رنگین و ظرفهایی از اسپند به همراه میوه ها و تنقلات مخصوص این شب و البته حلوا ارده و رنگینک و ارده شیر و خرما و انجیر. غذای ویژه سفره شب یلدا نیز در شیراز هویج پلو است. مردم این خطه معتقدند در این شب افرادی که گرم مزاجند، باید از انواع خوردنیهای سرد مانند هندوانه بخورند و برعکس سرد مزاجان، از انواع خوراکیهای سرد مانند خرما، رنگینک، انجیر و ارده شیر. همچنان فال حافظ بی شک جزء لاینفک سفره و مراسم این شب است...

منبع ؟؟؟؟؟؟؟
********************
ما شب یلدا همیشه خونه مادربزرگم بودیم . اما یه خاطره خوشی که من از شب یلدا دارم مربوط میشه به چند سال پیش که من سال سوم دبیرستان بودم برادرم ساری کار و زندگی میکرد تو همون روزها منو مامان رفتیم ساری پیشش . برادرم دوست بسیار صمیمی داره که اهل ساری هست و این دوتا از سال اول دانشگاه با هم بودن تا الان که حدودا 18سال میشه . شب یلدا ا.ونا مارو دعوت کردن خونه شون شام و چله نشینی. خونواده محمد فوق العاده گرم و مهربون و صمیمی بودن یه خونواده شلوغ که همشون هم تحصیلکرده بودن به جز پدرش که تاجر برنج بود !( دوتا پسر بزرگ خونه دانشگاه شریف درس میخوندن با برادر جان من !!!!؟)کوچکترین بچه خونواده هم پسری بود که یکسال از من بزرگتر بود و من اونشب به شدت عاشقش شده بودم !!!آخر شب هم کلی فال حافظ گرفتیم که من مسئولیت خوندن غزل ها رو داشتم آخه به من میگفتن تو خوب شعر میخونی . شراره خواهر بزرگ هم که فوق العاده شیطون بود غزلها روبا توجه به شناختی که از هرکس داشت تقسیر میکرد و کلی میخندیدم تازه غزل مربوط به منو که خوند گفت ای داد بهار عاشق شدی رفت !!!!؟؟ من زودباور هم فکر کردم راست میگه و فهمیدن که من عاشق کی شدم . وای اگه بدونید چقدر داغ کردم و قرمز شدم !!!!!?:)

یه دوست قدیمی امروز بران sms زد که امیدوارم غمهایت به کوتاهی امروز و شادیهایت به بلندای امشب باشد.منهم همین آرزو رو برای همه دارم پس یلدا مبارک





_____________________________________________________________________________________




جمعه شبکه سه فیلم انجمن شاعران مرده رو نشون داد من دوبله این فیلمو ندیده بودم و دوبله شده اش لذت بیشتری رو نصیبم کرد . فیلم داستان یک معلم ادبیات که به بچه ها متفاوت فکر کردن و شکستن ساختارهای ذهنی رو یاد میده و از اونجایی که شکستن ساختارها و چهارچوبها همیشه به راحتی قابل پذیرش نیست پایان این فیلم هم تراژدی غیر قابل تصوری داره . چیزی که بچه های کالج از معلمشون یاد میگیرن شعار Carpe Diem بود یعنی دم را غنیمت بشمار !!!!یا به قول آقای معلم زندگی تونو خارق العده کنید .به این حرف خیلی اعتقاد دارم به اینکه آدم باید در لحظه زندگی کنه و از لحظاتی که دارن به سرعت سپری میشن لذت ببره نباید به امید و انتظار آینده ای که هیچ چیزی ازش نمیدونیم لحظه هامونو از دست بدیم . لحظه ها میگذرن و منتظر هیچ کس نمیمونن . یه استادی داشتیم که حرف جالبی بهمون زد و من هرگز از یادم نمیره و خیلی از اوقات حسش کردم . میگفت ما ایرانیها زندگی نمیکنیم روز رو به شب میرسونیم . به امید این هستیم که یه روزی ( دقت کنید یه روزی !!!!! ) زندگی کنیم !!!!؟یه جورایی باهاش موافقم خیلیها رو دیدم که اینطورین . همش در حال دویدننن اما وقتی ازشون میپرسی کجا میخوای بری هاج و واج فقط نگاهت میکنه انگار برق گرفته باشدش انگار تا حالا به این موضوع حتی فکر هم نکرده . اما من فکر میکنم هدف فقط رسیدن نیست اون مسیری که طی میشه برای رسیدن به مقصد گاهی خیلی باارزشتر و مهمتره . من خودم حتی تو سفر گاهی از مسیر لذت بیشتری میبرم تا رسیدن به مقصد چون حتی ممکنه تو به مقصد نرسی پس حداقل لذت رسیدن و طی مسیر رو از دست ندادی .به هر حال این روزها که یه جورایی روزمرگی و سردرگمی با هم قاطی شدن به یاد داشتن این موضوع بهم کمک زیادی کرد تا به قول نرگس روزنه هامو گم نکنم . پس Carpe
Diem !!!!
**************
نمیدونم منظور خدا از این اتفاقا چیه ؟ چی رو میخواد بهم بگه ؟ چند روز پیش اونقدر از دست خدا دلخور بودم که حد نداشت احساس میکردم که داره باهام بازی میکنه یا بهتره بگم منو به بازی گرفته چون درست در زمانی که احساس میکردم اون چیزی که خواسته دلمه برآورده شده یهو همچین خوردم تو دیوار که هنوز پیشونیم از اون ضربه درد میکنه !!!!؟؟؟دیشب اما دوباره چیزی پیش اومد و . . . مامان که الهی قربونش برم دیشب آخر شب بهم زنگ زده میگه بهارم نترس ! هیچ اتفاقی نمیفته . یه وقت خودتو نبازی آ . تو ارزشت خیلی زیاده نبینم کم بیاری . نمیتونید تصور کنید چقدر این جملات بهم آرامش و امید و اعتماد به نفس داد . خدایا مامان گل منو در پناه خودت حفظ کن
**************
دیروز یه دوست عزیز بهم زنگ زد وقتی گفت که این چند وقت غیبتش به خاطر عروسی و رفتن به ماه عسل بوده اونقدر خوشحال شدم
که حد نداشت براش از صمیم قلب آرزوی خوشبختی کردم میدونم که اینجا رو میخونه : عزیز خوشبخت و شاد باشی همیشه
*************
چيزی که کوير را زيبا می کند اين است که يک جايی يک چاه قايم کرده..."*
شازده کوچولو




_____________________________________________________________________________________




- در باغ زيتون ، خدا چه پاسخ گفت آنگاه که پسرش در حال احتضار بود ، اشک می ريخت و دعا ميخواند: « خدايا ، اين جام را از من بازستان! .. بازستان! » ... آيا خداوند جام درد را از لبان او جدا ساخت؟ .. هرگز! او ناچار بود تا آخرين قطره ، آن را بنوشد . . . برای ما نبود که تاج خار بر پيشانيش نهادند . . . برای ما نبود که جام عذاب را قطره قطره نوشيد ... برای ما نبود که نيزه تهی گاهش را شکافت و ميخ دستانش را سوراخ کرد ...ما حقيريم و پست.ما لايق اين همه نيستيم.آنچه مردم اين دنيا عشق می نامند ، من نه می شناسم و نه ميخواهم. آنچه من ميخواهم نه ضعيف است و نه ملايم. تند و سوزان است ، تا به حد مرگ. و نوازشش ، ضربه های تازيانه اند . . .
براند - هنريک ايبسن





_____________________________________________________________________________________




این چند روز اصلا دست و دلم به نوشتن نمی رفت . حرفی نبود جزافسوس و تاسف و اشک و یادآوری روزهای تلخ گذشته . این حرفا هم که گفتن نداره
پنجشنبه اولین سال فوت عموم بود . باورش سخته اما یکسال گذشت . یکسال از اون روزی که مامان صبح زود زنگ زد و گفت عمو حالش خوب نیست بهتره بیای شاهرود و سریع قطع کرد منهم جرات اینو نداشتم که دوباره زنگ بزنم و بپرسم چی شده . مامان آدمی نبود که زنگ بزنه و بگه پاشو بیا شاهرود . گوشی رو که گذاشتم زدم زیر گریه. قلبم میگفت اتفاق بدی افتاده اما . . . نه ! امکان نداره . . .
یکسال گذشت از اون روزی که تو جاده خیس و بارون خورده تنها آروم و بیصدا اشک ریختم بی اونکه کسی بفهمه بی اونکه کسی ببینه . . . دورهم جمع شدنمون رو دوست دارم خیلی زیاد اما نه بر سر خاک عزیزانی که دوستشون داریم . . .
*********
آلودگی هوا و تعطیلی آخر هفته این فرصتو بهمون داد که بریم شاهرود . صبح زودچهارشنبه راه افتادیم اما انگار نه انگار که تعطیل بود چون خیابونا خیلی شلوغ بود. به پیشنهاد من رفتیم بازار گل امام رضا . به جز منو گلی هیچ خانوم دیگه ای اونجا بود . تو اونهمه آلودگی و دود و غبار رفتن به جایی که پر از رنگ و عطر و زندگیه خیلی لذتبخش بود . دسته های رنگارنگ گلهای میخک , رز , ژرورا , انواع و اقسام داوودی , گلایول , نرگس , مرغ بهشت , زنبق . . . معجونی از رنگ و عطر و شادابی ! نمیتونید تصور کنید چه لذتی بردم . اونقدر هیجانزده شده بودم که تو اون آلودگی به سختی نفس میکشیدم و به سرفه افتادم . یه دسته گل نرگس خوشگل و معطر واسه مامان گرفتم و یه دسته هم داوودی مینیاتوری زرد (وسطش نقطه های سیاه فوق العاده خوشگل داره که به ندرت جایی دیدم ) خریدم با دوتا گلدون که یکیش پر از برگهای رنگارنگ زرد و سبز و قرمز و قهوه ای و نارنجی و گذاشتم داخل ماشین و دکوراسیون ماشینو کلی تغییر دادم و توماشین عطر گس و مهربون گلای نرگس پیچیده بود و حال آدمو خوش میکرد .
مهندس ضبط ماشینشو گم کرده بود و منم واسه خاطر اینکه برادرجان خوابش نبره آواز خوندم براش !!!؟ البته اول یه قسمتهایی از کتاب یک مرد(اوریانا فالاچی) رو براش خوندم و یه کم بحث راجع به اون کتاب و اینکه مبارزان آزادی همیشه بعد از انقلاب و تغییر و رسیدن به اونچه که آرزوشو داشتن یا تغییر میکنن و یا مهجور و مطرود میشن ! و چه عذاب سختی برای اونهاست گویا همیشه تغییر و تحولاتی که اونها خواستن به بیراهه میره و یا اینکه کسان دیگه ای میان و از تلاش اونها سواستفاده میکنن به نام خودشون . . .
*********
سانحه سقوط هواپیما C130 و کشته شدن آدمها یه حادثه تلخ بود که هیچی نمیتونم بگم جز اینکه هر وقت تلویزیون تصاویر اونها و خانواده هاشون نشون میداد بی هیچ شرمی اشک میریختم . فقط میتونستم برای خونواده هاشون آرزوی صبر و آرامش کنم . تو این مملکت انگار تنها چیزی که هیچ ارزشی نداره جون آدمهاست .
*********
وقتی شنیدم که منوچهر نوذری هم درگذشت گفتم : اه عجب ماه نحسی ! همش از دست دادن بود چه ماه تلخ و نحسی
یهو مامان که پشت من بود گفت این حرفو نزن ! هیچ روزی نحس نیست ! مگه همیشه خودت نمیگفتی که کلمه قدرت داره !؟ پس این حرفا دیگه چیه که میزنی ؟
گفتم آخه مامان ببین . . .
گفت آخه نداره . دیگه از این حرفا نزن دوست ندارم بشنومشون . خدا همه ما را دوست داره و از شدت اين دوستيه كه گاهي به ما سخت مي گيره تا بهش نزدیک بشیم .
میخواستم اعتراض کنم و چیزی بگم اما نگاه مغموم مامان لبامو قفل کرد و اجازه نداد چیزی بگم
*********
به دختر برادرم که فوق العاده دختر شیرین و بلایی (2سال و نیمشه )هست گفتم منو چند تا دوست داری؟ گفت زیاد کمه !!!!؟؟؟
فکر میکنید چکار میتونستم بکنم جز اینکه محکم تر بغلش کنم و اون دختر سپید و تپل و نازو بچلونمش !
*********
فیلم کافه ترانزیت رو دوست داشتم . زنی که با آرامش و صبوری میجنگید تا حقشو از زندگی بگیره . تا بتونه زنده بمونه , عشق بورزه , زندگی کنه . آروم و بیصدا مبارزه میکرد با سکوت و صبر قاطعانه اونچه رو که میخواست بدست می آورد بدون هیچ هیاهویی !
*********
با دیگران اما برای خودت زندگی کن !!!!؟
میخوام فونت وبلاگمو عوض کنم گویا بعضیها تو خوندن دچار مشکل میشن . میخوام از فونت Tahoma استفاده کنم اما قالب من این فونتو نداره کسی میتونه کمکم کنه؟؟




_____________________________________________________________________________________








نمیتونم دقیقا احساسمو بگم فقط میتونم بگم که لحظاتی وجود داشت که من غرق میشدم سرمست میشدم و اینو بدون اغراق میگم . لذتی که دیشب بردم واقعا بی نظیر بود اونقدر ذوقزده بودم که از شدت هیجان دچار سردرد عصبی شدم و با اینکه اصلا قرص خوردنو دوست ندارم و اهل قرص خوردن نیستم اما چون نمیخواستم با سردرد برم کنسرت یه مسکن خوردم . دیشب با داییم و خانمش رفتیم کنسرت و تو فاصله شرکت تا سالن وزارت کشور اونقدر من حرف زدم و بالا و پایین پریدم که تقریبا انرژیم تموم شد !!!؟ ماشینو میدون فرحبخش پارک کردیم و اون فاصله رو پیاده رفتیم و اون پیاده روی به من فرصتی داد تا آروم بشم ! بعد هم من بقیه رو به یه کاپوچینوی حسابی با کف فراوان دعوت کردم و یه دوپینگ اساسی کردم و انرژی رفته مضاعف شد و برگشت !؟
بیشتر از همه دیدن آدمهای مختلف که هرکدوم با تیپ و قیافه خاص خودشون با نیت و قصد خاص خودشون اومده بودن کنسرت برام تفریح جالبی بود و جالب تر از همه دیدن پسر 22-23 ساله ای بود با کت شلوار سفید و یه دسته گل نرگس به یه دست و با دست دیگه اش گوشی موبایلش دستش بود و تلاش میکرد تا دختری رو که منتظرش بود ( گویا برای اولین بار میخواستن همدیگه رو ببینن !!!؟) پیدا کنه و تو اونهمه جمعیت پیداش کنه .
بعد هم که رفتیم و صندلیهامونو پیدا کردیم و خدا رو شکر جای خیلی خوبی بود یعنی همکف C اول دل نگران بودم که جامون بد نباشه اما خدارو شکر خوب بود میشه گفت تقریبا جلو بودیم اما گوشه سمت چپ . کنسرت با تکنوازی تار حسين عليزاده در نغمه اصفهان آغاز شد. معرکه بود بی نظیر بود . شاید باورتون نشه اما من از هیجانی که داشتم نفسم بند اومده بود . نوای تار علیزاده منو هرجا که خواست برد . تو یه زمان و مکانی که نمیدونم کجا بود . فقط حس کردم که لحظاتی تو یه رخوت و سرمستی غوطه ور میشدم . هی به خودم می اومدم و باز دوباره . . .
بعد از تکنوازی حسين عليزاده گروه چهار نفره به روی صحنه اومدن و با نواختن پيش در آمد دشتی ساخته يوسف فروتن آغاز و با آواز شجريان در دشتی ادامه يافت . . .
شجريان درآمد دشتی را با به همراهی کمانچه کيهان کلهر خواند و بعد هم "دل زدستم رفت جان هم / بی دل و جان چون کنم"
و بعد هم چو گل هردم به بويت جامه درتن / کنم چاک از گريبان تابه دامن . .
.
قسمت اول تموم شد و من غرق لذت اونقدر شاد و سرمست بودم و جای خالی برادر بزرگمو احساس کردم که طاقت نیاوردم و بهش زنگ زدم و گفتم که جاش خیلی خالیه خیلی زیاد و با همه وجودم دلم میخواست باشه و مثل من سرشار از لذت و حس خوب بشه . دلم میخواست اون همه حس خوبی که تو وجودم جریان پیدا کرده بود رو به اونایی که دوستشون دارم هدیه بدم
تنها چیزی که خیلی تو ذوقم زد این بود که برنامه دیر شروع شد یعنی ساعت 8:30 !؟ قسمت اول ساعت 9:30 تموم شد و قسمت دوم هم با تاخیر خیلی زیاد یعنی ساعت 10:20 شروع شد اونهم با دست زدنهای پراکنده مردم که یه جوراعتراض بود. قسمت دوم هم با کمانچه کلهر و اون خلسه ای که توش فرو رفته بود تمام تنمو لرزوند . آواز شجریان با همراهی پسرش که گاهی تفکیک صدای اون دوتا از هم خیلی سخت بود . . .
بعد هم آوازی که نمیدونم تو چه دستگاهی بود اما شعرش مال سهراب سپهری بود البته خیلی این یکی بهم نچسبید احساس میکردم که شعر و موسیقی خیلی باهم جور در نمیان یعنی یه جورایی سنگین بود و باهم چفت و جور نمیشدن .
دستی افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد
هر قطره شود خورشيدی
باشد که به صد روزن نور
شب ما را بکند روزن روزن ...
برنامه که تموم شد عده زیادی از جوونها به سمت سن هجوم بردن تا به استاد ابراز محبت کنن و گل تقدیم کنن و عکس بگیرن و با اصرار و تشویقهای مردم آواز دوش دوش رو اجرا کردن و بعد از اونهم آواز مرغ سحر و بعد هم تشویق بی امان مردم و یه پسر جوون پرید روی سن و استاد رو در آغوش گرفت که همزمان چند نفر پریدن و اونو گرفتنش که مبادا آسیبی به استاد برسونه !!!؟ حضور محمد اصفهانی هم تو ردیفای اول برام جالب بود . جای همه اونایی که نبودن و دوست داشتن باشن خالی
برنامه ساعت 11:40 شب تموم شد و تارسیدیم خونه داییم تازه بحث و صحبت و . . دایی و زنداییم کلی ازم تشکر کردن بایت هدیه یه همچین شبی بهشون و منم سرمست و پرواز کنان به سمت آسمون !!!!!؟ حدود ساعت 1:30 صبح بود که رفتم تو رختخواب اما خوابم نمیبرد مرور اون لحظات لذت و لرزشی رو تو وجودم زنده میکرد ! معرکه بود . بی نظیر بود همین
متاسفم که توصیف دیگه ای ندارم یعنی واقعا نمیتونم توصیف کنم که چه بر من گذشت و چه لذت و هیجان و آرامشی تو وجودم نشست . یه خاطره ناب از یه شب سرد و پر از ستاره پاییزی . . .





_____________________________________________________________________________________






قراره امشب بریم کنسرت شجریان . هیجان عجیبی دارم . همیشه همینطوره وقتی میخوام برای اولین بار به جایی برم همینطوری ذوقزده و هیجان زده میشم. برادر بزرگم (آقای دکتر) به شدت شجریان رو دوست داشت و اون بود که منو با تصنیفهای شجریان آشنا کرد . اتفاقا بهش گفتم که بیاد تهران برای کنسرت اما کار و زندگی و دوتا فسقلی شیطون بهش این مجالو نداد بهم گفت تو بشو چشمای من و بیا برام تعریف کن چون تو خوب تعریف میکنی همه احساسی که تو اون فضا جاریه رو با همه احساست تعریف میکنی !!!!؟ بعدشم دی وی دی شو برام هدیه بگیر !!
شاید مسخره به نظر برسه اما رفتن به کنسرت شجریان یکی از رویاها و آرزوهای 16-17 سالگی منه . خوب به خاطر دارم تابستون سال 74 بود و من عاشق !!! میرفتم رو تراس خونه مینشستم و ضبط کوچیکی که جزو مایملک دکتر بود و بر میداشتم و گوشه تراس واسه خودم قالیچه پهن میکردم با کلی کتاب دور و برم و یه دفترچه و کلی کاغذ( یه بار مصرف – کاغذایی که مال مامان یا برادرا بود و از یه طرفش استفاده شده بود و طرف دیگه اش سفید بود !!!) زیر سایه برگهای پهن درخت انگور و بوی خوش پیچ امین الدوله که از لابلای نرده های ایوون بالا رفته بود پرواز میکردم . . . میرفتم تو روزگار هزاران سال پیش تا هزاران سال آینده . کلی واسه خودم خیال میبافتم فقط خدا میدونه که کجاها که نمی رفتم . خوب یادمه که اون روزا کاست در آستان جانان رو خیلی گوش میدادم :
در آستان جانان گر سر توان نهادن
گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد

*******************
و یا حتی این ترانه قدیمی که چقدر تو روزهای دانشجویی و تواون حال و هوای بعد دوم خرداد با هم زمزمه کردیم :
مرغ سحر ناله سر کن / داغ مرا تازه تر کن / زآه شرر بار این قفس را / برشکن و زیر و زبر کن
نو بهار است، گل به بار است / ابر چشم ژاله بار است / اين قفس چون دلم تنگ و تار است
*******************
ویا این شعر که تو کنسرت سال 82 برای زلزله زدگان بم :
برسان باده كه غم روي نمود اي ساقي
اين شبيخون بلا باز چه بود اي ساقي
******************
و این شعر زیبا ازفریدون مشیری در کاست فریاد :
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمده ام، از همه چیز
بگذارید هواری بزنم:
- آی
با شما هستم!
این درها را باز کنید
!..............
*****************

و زیباتر از همه این دو بیتی باباطاهر که من به شدت دوستش دارم با اون آهنگ بی نظیر :

نسیمی کز بن آن کاکل آیو
مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو
چو شو گیرُم خیالت رو در آغوش
سحر از بسترم بوی گل آیو

اون روزا یکی از رویاهای دور و دست نیافتنی من رفتن به کنسرت شجریان بود و حالا بعد از گذشت ده سال از اون روزا اون خیال دور به حقیقت پیوسته . خنده داره میدونم اما دست خودم نیست خیلی دستپاچه و هیجان زده ام . از صبح تا حالا بیشتر از ده بار رفتم سراغ کیفمو و بلیطا رو در آوردم و نگاهشون کردم تا از صحتش مطمئن بشم !!!!؟
سر کنسرت آریان و شهرام ناظری اصلا همچین حسی رو نداشتم . چرا اون موقع هم هیجانزده و خوشحال بودم اما اینطوری دستپاچه نبودم .
در هر صورت خیالش هم قلبمو میلرزونه و لذت غریبی رو نصیبم میکنه!!؟
*****************
(البته بنده هیچگونه ادعایی ندارم . من فقط بعضی از ترانه ها و تصنیفهای شجریان رو خیلی دوست دارم و باهاشون خاطره دارم همین !!؟)
*****************
اگر می‌تونید نجمه و محمدرضا رو تنها نگذارید -- این‌ها دارند از زندگی و جون خودشون مایه می‌گذارند با این کارها، حداقل کاری که ما می‌تونیم بکنیم اینه که بگیم شنفتیم و حمایت می‌کنیم.




_____________________________________________________________________________________


 

Powered by Blogger :: Counter with Webstats4U Commenting by HaloScan