![]() |
|
اونقدر سوالش صریح بود که شوکه شدم . تا حالا هرگز به کسی اجازه نداده بودم که یه همچین سوالی ازم بپرسه و حالا اون . . . ؟ همیشه میترسیدم یا شاید هم خجالت میکشیدم که زمانی مجبور بشم به یه همچین سوالی جواب بدم . بیشتر فکر میکردم که این سوالا خیلی خصوصیه و هیچکس حق نداره از کسی بپرسه اما حالا اون ؟ ؟ ؟ چطور جرات کرد؟؟؟ جالب اینجاست که اصلا بدم نیومد بر خلاف تصورات قبلیم که خودمو تو یه همچین موقعیتی که میدیدم عصبانی و آزرده میشدم , حالا که تو موقعیتش قرار گرفتم راحت تونستم بهش جواب بدم .
میتونستم جوابشو ندم خودش هم با خونسردی همیشگیش گفت اگه ناراحت شدی یا دوست نداشتی جواب نده ! اما من بهش گفتم . حقیقت رو هم گفتم . تمام حقیقت رو ! شاید باورم نکنه . برام مهم نیست که چی راجع بهم فکر میکنه مهم این بود که تو این موقعیت جدید تونستم خودمو محک بزنم , احساسات واقعیمو بهتر بشناسم و بفهمم که دلیل بعضی رفتارا و برخوردام چی بوده . خجالت ؟ باور ؟ ترس ؟ ایمان ؟ عدم اعتماد به نفس ؟ اعتقادات مذهبی ؟ تربیت خانوادگی ؟ هر کسی که به یه نحوی پا تو زندگی آدم میذاره , کوتاه یا طولانی (اصلا مهم نیست) , میتونه اثری ماندگار تو زندگی آدم داشته باشه و میتونه کمک کنه تا آدم خودشو , نیازهاشو , باورهاشو , نقطه ضعف ها و توانایی هاشو , ترسها و رویاهاشو , . . . بهتر بشناسه و اون ناخواسته تونست با اون مکالمه بهم خیلی چیزا رو راجع به خودم بهم بفهمونه . ازش سپاسگزارم □ نوشته شده در ساعت 22:38 توسط Bahar نمی تونید تصورشو بکنید که وقتی مهندس بهم زنگ میزنه و ازم پول قرض میخواد و میرم به حسابش میریزم چقدر حس خوب و لذتبخشی بهم دست میده . وقتی بهم زنگ میزنه و ازم تشکر میکنه و من با غرور میگم اصلا قابل تورو نداره عزیز دلم .من هر چی که دارم مال تو _!!!!؟ اون حس لذتبخش عمیقتر و شیرین تر میشه
اینکه میتونی به برادر بزرگترت کمک کنی , کاری از دستت برمیاد تا بتونی تو هم واسه اون مفید باشی واقعا حس غرور و محبت عمیقی که نسبت بهش دارمو در من ارضا میکنه . ازش ممنونم که موقعیتی ایجاد کرد تا من این بار هم این حسو مزمزه اش کنم . □ نوشته شده در ساعت 00:45 توسط Bahar مینویسم تا ثبت بشه شادی قلبی و خوشحالی از ته ته ته قلبم . اونقدر که جلوی همه تو شرکت گونه هام از اشک شوق خیس شد . آرزوی قلبیم همیشه همین بود و حالا که اتفاق افتاده شادیم بی نهایته و باز میبینم که آخر قصه ها میتونه به خوبی تموم بشه . هرچند که به نظر من قصه ها پایانی ندارن وهر پایانی شروعی دوباره هست . قصه زندگی یکی دیگه بعد مدتها تلخی و سردی تو این روزای خاکستری بهاری بهاری شده و قلب من از شنیدن این خبر پر از شوق و سرزندگی شده . نونوش قشنگم شادیت پایدار
□ نوشته شده در ساعت 12:48 توسط Bahar در بارة عشق وفاداري؟ من فكر ميكنم عشق كه به پايان رسيد، كسالت بار ميشه. من از حضور دائمي زنها و عشق ميترسم. يك بار دوستي از من پرسيد وفاداري چيه؟ ميدوني چي جواب دادم؟ گفتم اول عشق گرمه و آخرش سرد. عشق معجزه يك لحظه است. هيچ معجزهاي اگه خودش دوام نيابد با هيچ قراردادي دوام نمييابد. چرا ساكت هستين؟
ـ چي بگم؟! ـ شما خيلي جدي به نظر ميآئين. ـ ممكنه به روسي حرف بزنم. ـ خواهش ميكنم. ـ همه چيزهاي جدي جهان براي من مضحكه. همة حرفهاي مهم يا فلسفههاي مهم سفسطه است. ما تنها هستيم و تنهايي ما تقدير ماست. ما تنهائيم. ـ اما دربارة وفاداري چيزي نگفتين. ـ ما ناتوانيم از عشق دائمي. هر عشق تنها شعلهاي است كوتاه كه از حوادث پيش پا افتاده شكل ميگيره. درواقع عشق ابدي وجود نداره. ـ عشق چيه؟ كنار ديگري بودن؟ يا تا مرگ كنار ديگري بودن؟ ـ نميدونم. اما هر معشوقهاي جزئي ناشناخته از راز عشقرو براي من گشوده. هر چند احساس ميكنم در جهان معاصر عشق واقعي زير خطره. ما چه ميدانيم. شايد عشق واقعي روي زمين داره ميميره. همه عمر عشقرو جستجو كردم اما تنهايي رو يافتم. پس بگذار هر كس شمع تنهايي خودش رو روشن كنه. محسن مخملباف - س ک س وفلسفه □ نوشته شده در ساعت 12:47 توسط Bahar خب منم به دعوت نرگس وارد این بازی شدم اگه نمیدونید ماجرا چیه ، توصیه میکنم اول به اینجا یک نگاهی بیاندازید و بعد برگردید و ادامهی مطلب را بخوانید.
1-مامان همیشه به همه میگه که درس من تو خونواده از بقیه بهتر بوده (شما باور نکنید که اونا صنعتی شریف و علامه طباطبایی و جندی شاپور درس خوندن و من آزاد !!!؟) و همه هم باور دارن که من شاگرد ممتاز بودم که بودم اما سال سوم از درس حسابان 1 افتادم با نمره 75/5 البته به همراه 20نفر دیگه از بچه ها (دوسوم بچه ها!!!؟) و مجبور شدم حسابان یک و دو رو باهم بگیرم البته از فامیل هیشکی چیزی نفهمید !!؟ 2- من عاشق عاشق شدنم اما علیرغم ظاهرغلط اندازم به شدت ترسو ومغرور و خجالتی هستم و هرگز نمیتونم به کسی که دوستش دارم ابراز علاقه کنم و هرگز هم این کار را نکردم که بهای گزافی بابتش دادم اما . . . 3-تو دوستی هرگز کم نمیذارم و هرکاری که از دستم بریباد با همه وجودم انجام میدم 4- بچه که بودم به شدت عاشق آسمون و ستاره ها بودم و دلم میخواست فضانورد بشم اما خوب نشد که بشه اما تو رویاهام به ستاره ها و کهکشانهای زیادی سر زدم . از وقتی هم که انوشه انصاری به فضا سفر کرده احساسی غریب و دورنی بهم میگه که منم یه روز به فضا میرم 5-یه بار وقتی که راهنمایی بودم از رادیو BBCیه مقاله ای شنیدم که دختری شمالی نوشته بود منم هر چی تو ذهنم بود نوشتم و رفتم مدرسه سر صف خوندم و کلی تشویقم کردن آخه فکر کردن خودم نوشتم منم نمیدونم چرا نگفتم نه این مال من نیست !!!؟ البته بعدش خیلی عذاب وجدان گرفتم و میترسیدم دروغم رو بشه و آبروم بره منم از خانوم حنا , سرزمین رویایی , کیوان , برونکا و انار خانوم دعوت میکنم پ ن : مثل اینکه سرزمین رویایی رو آلیس زودتر دعوت کرده واسه همین منم از یک پزشک دعوت میکنم □ نوشته شده در ساعت 16:46 توسط Bahar شب یلدا برای من یادآور روزهای دور کودکی , خونه مادربزرگ , کرسی همیشه گرم , شاه دانه و کنجد , انار دونه شده با نمک و گلپر , انگورهایی که تابستون از سقف تو زیرزمین آویزون شده بود واسه شبای سرد و طولانی زمستون , قیسی و برگه های خوشرنگ زردآلو , مجمع مسی روی کرسی پر از همه این خوراکیهای خوشمزه , همه دور اون کرسی بزرگ و گرم میشستیم و میگفتم و میخندیدیم و از پشت پنجره چوبی برف سنگینی که میبارید رو به تماشا مینشستیم و برای بیرون رفتن از تو اتاق واسه دیدن اون بارش سپید و رویایی به هر بهانه ای متوسل میشدیم . . . چقدر دور شدن اون روزا . . . چقدر از همدیگه دور شدیم
از وقتی که مادربزرگ از اون خونه قدیمی و دوست داشتنی با اون حوض کوچولو وسط حیاط _ همیشه پر از ماهی های قرمز اومد به این خونه فعلی فهمیدم که دیگه هرگز اون شبا تکرار نمیشن . . . چقدر دور شدن اون روزا . . . چقدر دور شدیم از همدیگه □ نوشته شده در ساعت 01:39 توسط Bahar همه جور انتظارت را کشیدم . مثل زنی نومید که میدانست مردش هرگز قدمهای او را درک نکرده و هرگز به اینجا نمی آید . پس باید سوار هواپیما شوم و برگردم تا دوباره در بحران بعدی شرکت کنم و برگردم و دوباره بیایم و برگردم . خیلی رنج کشیدم . فهمیدم به راه بی بازگشتی قدم گذاشته ام و فقط میتوانم جلو بروم . به دنبال فراموش کردن سرگذشت شخصی ام , سنت اهالی استپ را یاد گرفتم و مثل آنها آغوشم را به روی عشقی که همه جاست باز کردم . یک روز در کنارم عشقی را دیدم که در یک جفت چشم منعکس شده بود .
زهیر نوشته پائولو کوییلو □ نوشته شده در ساعت 12:33 توسط Bahar خوب , قبول دارم اشتباه من بود واسه خاطر همین هم گفتم : ببخشید ! من معذرت میخوام ! اشتباه از من بود !!!؟؟
باور نمیکرد که من ازش عذرخواهی کنم واسه همین به نحو معناداری لحن و آهنگ و حتی تن صداش تغییر کرد و با من و من گفت : منم عذر میخوام حق نداشتم اونطوری صدامو ببرم بالا !!!!؟؟ به همین راحتی , به همین خوشمزگی . . . از کش دادن قضیه متنفرم . از دروغ گفتن خوشم نمیاد و ترجیح میدم سکوت کنم . واسه همین هم چیزی نگفتم و فقط عذرخواهی کردم . . . واقعا تقصیر من بود . من به هیچ عنوان حق اظهار نظر نداشتم هر چند که رفتارم فقط به خاطر محبت بی حدیه که بهش دارم , دلم میخواست اگه کاری از دستم بر میاد براش انجام بدم . . . اما . . . اشتباه کردم اشتباه و تاوانش هم اون عذرخواهی با اعتماد به نفس کامل بود! آخه همیشه سعی کردم کاری نکنم که بعدش مجبور به عذرخواهی بشم اونم در مقابل آدمای به خصوص که او هم یکی از اونا بود ! از خودم خوشم اومد که تونستم به اون آسونی اعتراف به گناه کرده کنم و باری رو به دوشم نکشم . . . مینویسم تا ثبت بشه که برای اولین بار (وصد البته امیدوارم آخرین بار) اعتراف و عذرخواهی کردم ازش . هرچند نه زمین به آسمون رفت نه آسمون به زمین اما خودمو به خاطر انجام اون اشتباه خیلی سرزنش کردم تا دیگه تکرار نشه *************** دوستانی که تمایل دارن کارگاه یا نشست برگزار کنن که هم سایت یا وبلاگشون تبلیغ بشه و هم واسه بقیه مفید باشه هر چه سریع تر تماس بگیرن *************** انار نازنین وبسایتی رو در مورد شرایط تحصیل تو خارج از ایران تهیه کرده .اگه میتونید بهش کمک کنید تا data base کاملی بشه . من خودم همیشه دلم میخواست که بدونم چطور میشه پذیرش گرفت . مهدیس که امریکا درس میخونه , بهاره هم فرانسه معماری میخونه , سحر هم که آلمان دانشگاه میره و کامران هم کانادا ITمیخونه . تونستم از اونا یه سری اطلاعات کسب کنم اما خوب اگه بشه این اطلاعات یکجا گردآوری بشه که به عنوان یه مرجع بشه ازش استفاده کرد مسلما به خیلیها کمک میکنه . خودش اینجا خیلی خوب و کامل توضیح داده . براشون آرزوی موفقیت میکنم . شما هم اگه میتونید این سایت رو معرفی کنید و بهش لینک بدید □ نوشته شده در ساعت 13:00 توسط Bahar این روزا که همه جا دوباره بحث داغ انتخاباته این جمله اسکار وایلد همش تو ذهنمه :
آرزوهای دور و دراز، باعث شد " دمکراسی" بوجود بیاید ، اما دموکراسی یعنی چه ؟ چماق کشیدن مردم روی مردم ، به خاطرمردم!!!؟ چه تعبیر تلخ و راستینی!!!؟ و آیا دموکراسی در این روزگار چیزی غیر از این است ؟؟؟ مردم ما به شدت بی تفاوت شدند و این یعنی مرگ تدریجی . دیروز سر کلاس بحث انتخابات مطرح شد و میتونم به جرات بگم 95% بچه های کلاس که همشون هم تحصیلکرده و تقریبا از قشر متوسط به بالای جامعه هستن تو انتخابات شرکت نمیکنن و دلیلشون هم اینه که نتیجه انتخابات از پیش تعیین شده است ! شرکت کنیم که چی بشه ؟ مگه قراره چه اتفاق خااصی بیفته ؟ اصلا اگه شرکت کنیم و به این آدمایی که اصلا بهشون اعتماد نداریم و یا حتی خوب نمیشناسیمشون و فثط میدونیم که به خاطر جنگ قدرت و حفظ منافع شون هست که کاندید شدن رای بدیم چی عاید ما میشه !!!!!؟؟؟؟ دیروز کلی واسه خودم و دور و بریام متاسف شدم . این بی تفاوتی یعنی مرگ تدریجی ! چرا ما به این نوع زندگی , بی هیچ شور و هیجان و لذت انتخاب و دیدن نتیجه و پیگیری و خواستن و طلب کردن . . . خو کردیم ؟ چی به سرمون اومده یا شاید بهتر باشه بگم چی به سرمون آوردن ؟ البته تا حدودی بهشون حق میدم وقتی کاندیدای شورای شهر تو شعارای انتخاباتیش از رفع گرانی و فقر میگه و وعده خانه دار شدن مردم مستضعف رو میده و یمخواد دنیا رو کن فیکون بکنه ! که اون حتی نمیدونه وظایف عضو شورای شهر این نیست و اصلا در توان و حیطه اختیاراتش هم نیست دیگه چه اعتمادی ؟ چه اطمینانی ؟ چه باوری ؟ سالها پیش تو اون روزای دانشگاه تو اوج شور و نشاط و فضای عجیب بعد دوم خرداد خیلی تلاش کردیم تا دیگران رو متقاعد کنیم اما دیگه در توانم نیست ! انگاری منهم دچار بی تفاوتی شدم . همش منتظریم یه اتفاقی بیفته , یه اتفاق بزرگ . غافل از اینکه ما خودمون میتونیم یه اتفاق بزرگ باشیم . میتونیم یه اتفاق بزرگ رو به وجود بیاریم فقط قبلش باید یه اتفاق کوچیک تو وجود خودمون بیفته . همونطور که بارها و بارها تونستیم و به خودمون هم ثابت شده . من اصلا توصیه نمیکنم که تو انتخابات شرکت بکنید یا نکنید من فقط میگم فکر کنیم . مرور کنیم گذشته رو , به یاد بیاریم خیلی چیزا رو که الان فراموش کردیم و بخوایم تا بهمون داده بشه . همونطور که تو انجیل گفته شده : طلب کن تا به تو عطا شود ! □ نوشته شده در ساعت 09:05 توسط Bahar کارتون دختر مهربون یکی از کارتونهای مورد علاقه من بود که خیلی دوستش داشتم و خیلی خودمو به جای اون میذاشتم . آخ اگه بدونید چقدر خیالبافی میکردم و واسه خودم یه ممول کوچولو و خوشگل داشتم و چه اتفاقا که واسمون نمیفتاد و از چه چیزا که برام خبر نمی آورد و خلاصه که روزگاری داشتم واسه خودم . . . امروز دوستی برام ایمیلی فرستاد که در مورد این کارتون محبوب من مطالب جالبی داشت گمون میکنم این مطالب برگرفته از همون مجله همشهری جوان باید باشه (آخه من هنوز فرصت خوندن کامل اون مجله رو پیدا نکردم !؟وقتی آدم هرشب ساعت نه برسه دیگه کی وقت میکنه اون مجله رو تمومش کنه !؟)
به هرحال گفتم اون مطالبو اینجا بذارم تا یه تجدید خاطره ای بشه واسه همه اونایی که دختر مهربونو دوست داشتن و داشتن ممول یکی از آرزوهای اون روزاشون بود !؟ ******* دختر مهربون : اسم اصلياش ماريل بود. يك دختر موطلايي مهربان و پاك در حد «ژاندارك». هميشه هم در حال غش و ضعف بود. معلوم نبود كه چهاش است؟ مثل اينكه چيزي در مايههاي سرطان «لاعلاج»، داشت اين بيماري و بيحالي به درصد مهرباني چشمهاي تبدارش كمك ميكرد. تنها بود؟ نبود. معلوم نبود والدينش كجا هستند؟ خانم پنه لوپه: يك خانم پنه لوپه هم كه مثل برج زهر مار بود، آن دور و برها پلاس بود و هر بار رد ميشد، يك غري هم ميزد و قسمت هيجان كار را هم رديف ميكرد، چون قرار نبود دار و دستة ممول را ببيند. آدم كوتولههايي كه از سيارة «دريرورو» آماده بودند و ممولشان جذب صداي پيانوي دختر مهربان شد و پايشان به خانه او باز شد. اسکار : از اين بچه پولدارها كه دلشان ميخواهد اداي اليورتويست را در بياورند، هميشه هم شلخته و گيــج هستنـد تا جذابتر شــوند. جلـيقـة جيبدار ميپوشند و تو اتاقهايشان پر از كتاب است و هميشه هم يك دوربين همراهشان است. اسكار با دختر مهربان رابطة افلاطوني داشت. گریس : نماد هر چي دختر شرقيِ موسياه است. معمولا تو كارتونها هم موسياهها بايد بدجنس و بياصل و نسب باشند. مثل گريس ، رقيب دختر مهربان. البته در آن سنين كودكي به اسم خواهر اسكار به ما قالبش كردند. در ضمن تا آنجايي كه ذهن ما قد ميدهد با اينكه قرار بود گريس آدم بده باشد (و دختر مهربان توي كابوسهايش او را ميديد كه با موهاي تا غوزك پايش از پلهها بالا ميآيد.) كلي از پسرهاي آن زمان طرفدارش بودند و به اين سليقة اسكار تأسف ميخوردند. بچههاي شعبده باز كوتولهها: ياشا كوچيكه بود و همان بامزهه كه چشم نداشت و شبيه نوزادها بود. موي دماغ تندپا، برادر بزرگترش بود كه هميشه دنبال ممول راه ميافتاد و شيطان بود و سر به هوا و دنبال دردسر و در ضمن همة «ر»ها را «ل» ميگفت: دختل مهلبون. همه خوبياش به عروسكي بودنش بود. خوردنيتر از همه بود. دستهاي تپل و سفيد و نرم. لپهاي سرخ صورتي رنگ. موهاي طلايي فر و پف كرده. بچة اهل دلي بود. با معرفت و مهربان. اهل وجدان درد و عاطفه و اين چيزها. يادش بهخير . يك استثناي عصيانگر در قاعدة ابروهاي اين كارتون. ابروهايش رويِ ابروهاي عمو جغد شاخدار را هم كم كرده بود. فلفل نمكي حرف ميزد. پدربزرگ ممول : مويش و ابروهايش مثل برف سفيد بودند. حرفش، حرف اول مملكت بود. پالتوي بامزهاي هم ميپوشيد در ضمن ممول و بچهها هم ازش حساب ميبردند و حرفش را زمين نميزدند. پاشا : «گري كوپر» دوران بود. بچه خوشتيپ تا جايي كه گاهي باعث سرخ شدن لپهاي ممول ميشد، البته ممول هم بلد بود حالش را به جايش بگيرد. جهانگرد : راجع به او صفحهها ميشود نوشت. هيچوقت دهانش معلوم نبود، يك دگمة گنده هم قد پالتويش داشت. او مرد سفر بود. هميشه يا داشت ميآمد و يا داشت ميرفت. موهايش با آدم حرف ميزدند. همان موهايي كه چشمهاي درشتش از زير آنها معلوم بود. دستكش دست ميكرد و مثل همة مسافرها مرموز بود. □ نوشته شده در ساعت 13:54 توسط Bahar صبح که برای خرید روزنامه رفتم دکه روزنامه فروشی شماره جدید همشهری جوان با عنوان "سفر به سرزمین آرزوها" توجه منو به خودش جلب کرد . به مناسبت روز جهانی کودک و تلویزیون همشهری جوان دست به ابتکار جالبی زده و ویژه نامه ای رو به این موضوع اختصاص داده . مجله همراه باCD شامل عکس , موسیقی , و شناسنامه کارتونهای روزگار کودکی هست . دیدن اونهمه عکس از تقریبا تمامی کارتونهای اون روزگار واقعا برای من هیجان انگیز بود . کارتونهایی مثل هاچ , پسر شجاع , دهکده حیوانات , تام سایر , زنان کوچک , بابا لنگ دراز , با خانمان , بچه های مدرسه والت , آن شرلی ؛ بنر ؛ تن تن ؛ دور دنیا در هشتاد روز ؛ بارباپاپا , آقای سکسکه , الفی اتکینز , بامبی قویترین خرس جهان , بامزی , آلیس در سرزمین عجایب , پت پستچی , خرسهای مهربون , رابین هود (که خیلی دوستش دارم و ایکاش آهنگش هم بود که نیست!!!؟) , رامکال , زورو , شاهزاده خانمی از ماه , سندباد , گجت , کتاب سایه ( یه داستانشو که داستان زنی بود که در واقع یه قوی زیبا بودو خیلی دوست داشتم) , گوریل انگوری , گالیور , شازده کوچولو , مسافران (گلی همیشه به من میگفت تو لوسیمی لوسی!!!؟) , یونیکو اسب شاخدار , ممول , دختری به نام نل , دادلی دورایت , خانواده دی , هایدی و . . .
البته من هنوز فرصت نکردم به طور کامل ببینم اما همینطوریشم کلی هیجان زده شدم و خاطرات اون روزها برام زنده شد . . . روزهای شیرین و فراموش نشدنی روگار کودکی و حتی نوجوانی . . . خکاش تو این CDتیکه های بیشتری از این کارتونها بود مطمئنا جالبتر و لذتبخشتر هم میشد اما خوب همینطوریشم غنیمته . بچه های همشهری جوان واقعا ممنون به خاطر این کلکسیون جذاب و خاطره انگیز !؟ □ نوشته شده در ساعت 12:11 توسط Bahar با کمال وقاحت بهم گفت : یه مثل چینی میگه : تو انتخاب زن همیشه یه پله از خودت پایین تر رو در نظر بگیر تو انتخاب رفیق یه پله بالاتر !!!؟
منم مستقیم تو چشماش نگاه کردم و گفتم : شما که به این مثل اعتقاد دارید پس چرا اومدید سراغ من ؟ کیفمو برداشتم و از تو کافه زدم بیرون . نگاه مات و متحیرشو پشت سرم احساس میکردم . . . نسیم خنک پاییزی صورتمو نوازش داد و حالمو خوش کرد ! □ نوشته شده در ساعت 15:24 توسط Bahar کتاب خاطرات یک گیشا رو تو یکماه سه بار خوندم و خیلی ازش خوشم اومد . خوندنش لذت غریبی رو بهم بخشید به خصوص فصلهای پایانی کتاب . داستان راجع به دختر بچه ای که چشماش رنگ عجیب و زیبایی داره . پدری فقیر و مادری بیمار داره و خواهری که زیبایی چندانی نداره !!!؟ . . . بر حسب اتفاق با مردی در دهکده شون برخورد میکنه که این مرد سرنوشت این دختر رو تغییر میده . . . این مرد پولی را به پدر دختر میده و دختر رو به شهر میفرسته برای گیشا شدن !؟ . . . این کتاب روند آموزش گیشا شدن این دختر رو بیان میکنه و تلاش تحسین برانگیز این دختر(سایوری) برای تغییر سرنوشتش رو نشون میده . کتاب برای من خیلی جذاب بود . به شدت دلم میخواد که فیلمشو ببینم که هنوز موفق نشدم .
یه تیکه هایی از کتابو که دوست داشتم رو اینجا میارم: (((. . . اما اکنون میدانم زندگیمان هیچ وقت پایدارتر از موجی نیست که از پهنه دریا بر میخیزد.مبارزات و پیروزیمان هر چه باشد , هرگونه که آنها را از سر گذرانده باشیم , مثل قطره ای مرکب بر روی کاغذ می دود و راه خودش را می یابد . ******* همیشه باید برای یادآوری کسانی که از دست داده ایم چیزی حفظ کنیم. ******* وقتی درد میکشیم به نظر میرسد که حتی درختهای غرق شکوفه هم با سنگینی خود به درد ما می افزایند . ******* زندگی را مثل آبی میگذرانیم که از ارتفاعی سرازیر است کمابیش مسیری را می پیماییم تا هنگامی که به مانعی برسیم که ناچارمان کند به جستجوی راه دیگری برآییم. ******* گاهی در زندگی با چیزهایی مواجه میشویم که چون قبلا با موارد مشابه آن برخورد نکرده ایم احساس میکنیم نمی توانیم درکش کنیم. ******* هیچکدام از ما آنطور که باید و شادی از دنیا محبت نمی بینیم . رئیس خطاب به سایوری ******* با قلبی دردناک از تاثر به تماشای رفتنش ایستادم گرچه درد دلپذیری بود البته اگر چنین چیزی وجود داشته باشد منظورم این است که اگر برانگیختگی هیجان در شبی بیش از تمام شبهای زندگیتان را تجربه کرده اید , از به پایان رسیدن آن متاسف میشوید اما با وجود این از پیش آمدنش سپاسگزارید . ******* فرض کنید که روزی است آرام و من و شما در اتاقی رو به باغ نشسته ایم و گپ میزنیم و چای سبز مینوشیم و از چیزی میگوییم که مدتها پیش اتفاق افتاده است و من به شما میگویم :"آن روز بعداز ظهر که چنین و چنان شد . . . هم بهترین روز زندگیم بود و هم بدترین." انتظارم این است که فنجان چایتان را زمین بگذارید و بگویید:"خب کدام بود؟بهترین یا بدترین؟اینکه نمیشود که هر دو باشند!" معمولا باید خنده ام بگیرد و به شما حق بدهم ولی واقعیت این است که آن روز بعدازظهر که آقای تاناکا ایشیرو را دیدم واقعا بهترین و بدترین روز زندگیم بود .چنان مجذوب شاو شدم که حتی بوی ماهی دستش برایم مثل عطر بود اما اگر او را نمیدیدم به طور قطع هرگز گیشا نمیشدم !؟ . . . ))) خاطرات یک گیشا نوشته آرتور گلدن ترجمه مریم بیات انتشارات سخن – قیمت 4500تومان □ نوشته شده در ساعت 12:48 توسط Bahar
|
Photo by: Tyler E Nixon July 2004 August 2004 September 2004 October 2004 November 2004 December 2004 January 2005 February 2005 March 2005 April 2005 May 2005 June 2005 July 2005 August 2005 September 2005 October 2005 November 2005 December 2005 January 2006 February 2006 March 2006 April 2006 May 2006 June 2006 July 2006 August 2006 September 2006 October 2006 November 2006 December 2006 January 2007 February 2007 March 2007 April 2007 May 2007 June 2007 July 2007 August 2007 September 2007 October 2007 November 2007 December 2007 January 2008 February 2008 March 2008 April 2008 May 2008 June 2008 July 2008 August 2008 September 2008 October 2008 November 2008 December 2008 January 2009 February 2009 March 2009 April 2009 May 2009 June 2009 July 2009 |
| Powered by Blogger | :: | Counter with Webstats4U | Commenting by HaloScan |